تبليغاتX

تلخ وشیرین

تلخ وشیرین

پیش از این ها فکر می کردم خدا        خانه ای دارد میان ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها                   خشتی از الماس وخشتی از طلا
پایه های برجش از عاج و بلور             بر سر تختی نشسته با غرور
ماه برق کوچکی از تاج او                   هر ستاره پولکی از تاج او
اطلس پیراهن او آسمان                   نقش روی دامن او کهکشان
رعد و برق شب صدای خنده اش        سیل و طوفان نعره توفنده اش
دکمه پیراهن او آفتاب                       برق تیغ و خنجر او ماهتاب
هیچ کس از جای او آگاه نیست         هیچ کس را در حضورش راه نیست
پیش از این ها خاطرم دلگیر بود        از خدا در ذهنم این تصویر بود
آن خدا بی رحم بود و خشمگین      خانه اش در آسمان دور از زمین
بود اما در میان ما نبود                   مهربان و ساده وزیبا نبود
در دل او دوستی جایی نداشت       مهربانی هیچ معنایی نداشت
هر چه می پرسیدم از خود از خدا    از زمین، از آسمان،از ابرها
زود می گفتند این کار خداست        پرس و جو از کار او کاری خطاست
آب اگر خوردی ، عذابش آتش است   هر چه می پرسی ،جوابش آتش است
تا ببندی چشم ، کورت می کند        تا شدی نزدیک ،دورت می کند
کج گشودی دست، سنگت می کند    کج نهادی پای، لنگت می کند
تا خطا کردی عذابت می کند              در میان آتش آبت می کند
 با همین قصه دلم مشغول بود          خوابهایم پر ز دیو و غول بود
 نیت من در نماز و در دعا                  ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه می کردم همه از ترس بود     مثل از بر کردن یک درس بود
مثل تمرین حساب و هندسه         مثل تنبیه مدیر مدرسه
 مثل صرف فعل ماضی سخت بود    مثل تکلیف ریاضی سخت بود
  تا که یک شب دست در دست پدر   راه افتادم به قصد یک سفر
در میان راه در یک روستا                  خانه ای دیدیم خوب و آشنا
 زود پرسیدم پدر اینجا کجاست          گفت اینجا خانه خوب خداست!
 گفت اینجا می شود یک لحظه ماند     گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند
 با وضویی دست و رویی تازه کرد          با دل خود گفتگویی تازه کرد
 گفتمش پس آن خدای خشمگین          خانه اش اینجاست اینجا در زمین؟
 گفت آری خانه او بی ریاست                 فرش هایش از گلیم و بوریاست
 مهربان وساده وبی کینه است             مثل نوری در دل آیینه است
 می توان با این خدا پرواز کرد             سفره دل را برایش باز کرد
 می شود درباره گل حرف زد           صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
 چکه چکه مثل باران حرف زد        با دو قطره از هزاران حرف زد
 می توان با او صمیمی حرف زد     مثل یاران قدیمی حرف زد
 می توان مثل علف ها حرف زد      با زبان بی الفبا حرف زد
 می توان درباره هر چیز گفت          می شود شعری خیال انگیز گفت....
 تازه فهمیدم خدایم این خداست       این خدای مهربان و آشناست
 دوستی از من به من نزدیک تر           از رگ گردن به من نزدیک تر
 
 

 

                

 

 

 

 

 

خسته ام از آرزو ها، آرزوهای شعاری

شوق پرواز مجازی، بالهای استعاری

حظه های کاغذی را، روز و شب تکرار کردن

خاطرات بایگانی، زندگی های اداری

آفتاب زرد و غمگین، پله های رو به پایین

سقف های سرد و سنگین، آسمانهای اجاری

با نگاهی سر شکسته، چشمهایی پینه بسته

خسته از درهای بسته، خسته از چشم انتظاری

صندلی های خمیده، میزهای صف کشیده

خنده های لب پریده، گریه های اختیاری

عصر جدول های خالی، پارکهای این حوالی

پرسه های بی خیالی، نیمکت های خماری

رو نوشت روزها را، روی هم سنجاق کردم:

شنبه های بی پناهی، جمعه های بی قراری

عاقبت پرونده ام را، با غبار آرزو ها

خاک خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری

روی میز خالی من، صفحه ی باز حوادث

در ستون تسلیت ها، نامی از ما یادگاری

 

 

 

نوشته شده توسط یه بی نشون در این دنیا در چهارشنبه 1387/05/02
لينك مطلب

بين آدم ها

چه قدر فاصله اينجاست بين آدمها

چه قدر عاطفه تنهاست بين آدمها

کسي به حال شقايق دلش نمي سوزه

و او هنوز شکوفاست بين آدمها

کسي به خاطر پروانه ها نمي ميرد

تب غرور چه بالاست بين آدمها

و از صداي شکستن کسي نمي شکند

چه قدر سردي و غوغاست بين آدمها

ميان کوچه دل ها فقط زمستانست

هجوم ممتد سرماست بين آدمها

ز مهرباني دل ها دگر سراغي نيست

چه قدر قحطي روياست بين آدمها

کسي به نيست دل ها دعا نمي خواند

غروب زمزمه پيداست بين آدمها

و حال آينه را هيچ کسي نمي پرسد

هميشه غرق مداراست بين آدمها

غريب گشتن احساس درد سنگيني ست

و زندگي چه غم افزاست بين آدمها

مگر که کلبه دل ها چه قدر جا دارد

چه قدر راز و معماست بين آدمها

چه ماجراي عجيبي ست اين تپيدن دل

و اهل عشق چه رسواست بين آدمها

چه مي شود همه از جنس آسمان باشيم

طلوع عشق چه زيباست بين آدمها

ميان اين همه گلهاي ساکن اينجا

چه قدر پونه شکيباست بين آدمها

تمام پنجره ها بي قرار بارانند

چه قدر خشکي و صحراست بين آدمها

و کاش صبح ببينم که باز مثل قديم

نياز و مهر و تمناست بين آدمها

بهار کردن دل ها چه کار دشواريست

و عمر شوق چه کوتاست بين آدمها

ميان تک تک لبخندها غمي سرخ ست

و غم به وسعت يلداست بين آدمها

به خاطر تو سرودم چرا که تنها تو

دلت به وسعت درياست بين آدمها

ای کاش اي کاش من خورشيد بودم روي علف ها مي نشستم با مهرباني قفل غم را از روي در ها مي شکستم اي کاش من آلاله بودم لاله اي خوش رنگ و زيبا آلاله اي که دوست دارد نجواي سرخ شاپرک را اي کاش من احساس بودم مفهوم سبز زنده بودن مضمون باران بهاري در دفتر سرخ سرودن اي کاش من لبخند بودم بر روي لبهاي کويري اي کاش غم را مي زدودم لز چشم نمناک اسيري اي کاش من پرواز بودم پرواز تا اوج رسيدن پرواز تا اعماق رويا نبض شقايق را شنيدن اي کاش من مهتاب بودم مهتاب با نوري طلايي همدرد با مرغان عاشق با بي دلان درد آشنايي اي کاش من آيينه بودم يا انعکاس نور بودم با نقره هايم گرد غم را از صفحه دل مي زدودم اي کاش من يک قطره بودم يک قطره اشک پاک و جاري اشکي به روي گونه اي سرخ يا در دل چشم انتظاري اي کاش من يک ياس بودم تا بيکران مي رسيدم دست پر از احساس خود را بر قلب باران ميکشيدم اي کاش من يک قلب بودم شب تا سحرگاه مي تپيدم آن قدر مي رفتم فراتر تا آه شب را مي شنيدم اي کاش من ديدار بودم آن شوق نيلي رنگ ديدن از خوشه هاي زرد خورشيد گل دسته هاي ياد چيدن اي کاش با شعر رهايي در قلب ها غوغا نماييم و با ورود حضرت عشق اين کلبه را دريا نماييم
نوشته شده توسط یه بی نشون در این دنیا در دوشنبه 1387/04/17
لينك مطلب

 

سلام به همه ی عزیزان

بابا منو شرمنده کردیدا

همه ی دوستانی که به کلبم اومدمنو من نتونستم به کلبشون بیام

از همین جا میگم شرمنده امممممممممممممممممممممممممم

واقعاً منو ببخشید

اما ببخشید من تو این روزا نمی تونم بیام سر به کلبه اتون بزنم

معلوم نیست تا چه مدت دیگه میام اپ می کنم

شاید همین فردا شایدم هیچ موقع دیگه

از همه ی شما شرمنده ام که تو این مدت منو حسابی همراهی کردید

نذاشتین غریب بمونم تو این شهر غریب

براتون آرزوی سعادت و خوشبختی می کنم

التماس دعا

به امید روزی که همه ی پیام ها جاء المهدی باشد

بدرود

 بای تا یه های دیگه

نوشته شده توسط یه بی نشون در این دنیا در سه شنبه 1387/04/11
لينك مطلب

یک روز گرم، شاخه ای مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تکاند و به دنبال آن از برگ های ضعیف و کم طاقت جدا شدند و آرام بر روی زمین افتادند.
شاخه چندین بار این کار را دد منشانه و با غرور خاصی تکرار کرد تا اینکه تمام برگ ها جدا شدند و شاخه از کارش بسیار لذت می برد.
برگی سبز و درشت و زیبا به انتهای شاخه محکم چسبیده بود و همچنان در مقابل افتادن مقاومت می کرد. باغبان تبر به دست داخل باغ در حال گشت و گذار بود و به هر شاخه ی خشکی که می رسید آن را از بیخ جدا می کرد و با خود می برد. وقی باغبان چشمش به آن شاخه افتاد با دیدن تنها برگ آن از قطع کردنش صرف نظر کرد . بعد از رفتن باغبان مشاجره بین شاخه و برگ بالا گرفت و بالاخره دوباره شاخه مغرورانه و با تمام قدرت چندین و چند بار خوش را تکاند تا اینکه به ناچار برگ با تمام مقاومتی که داشت از شاخه جدا شد و بر روی زمین افتاد باغبان در راه بازگشت وقتی چشمش به آن شاخه افتاد بی درنگ آن شاخه را از بیخ قطع کرد. شاخه بدون آنکه مجال اعتراض داشته باشد بر روی زمین افتاد .
ناگهان صدای برگ جوان را شنید که می گفت: اگر چه به خیالت زندگی ناچیزم در دست تو بود ولی همین خیال واهی پرده ای بود بر چشمان واقع نگرت که فراموش کنی نشانه ی حیاتت من بودم.

نوشته شده توسط یه بی نشون در این دنیا در پنجشنبه 1387/03/30
لينك مطلب

 

تو رازي و ما راز

پرده، اندكي كنار رفت و هزار راز روي زمين ريخت.

رازي به اسم درخت، رازي به اسم پرنده، رازي به اسم انسان.

رازي به اسم هر چه كه مي داني. و باز پرده فرا آمد و فرو افتاد.

و آدمي اين سوي پرده ماند با بهتي عظيم به نام زندگي، كه هر سنگ ريزه اش به رازي آغشته بود و از هر لحظه اي رازي مي چكيد.

در اين سوي رازناك پرده، آدميان سه دسته شدند.

گروهي گفتند: هرگز رازي نبوده، هرگز رازي نيست و رازها را ناديده انگاشتند و پشت به راز و زندگي زيستند. خدا نام آنها را گمشدگان گذاشت.

و گروهي ديگر گفتند: رازي هست، اما عقل و توان نيز هست. ما رازها را مي گشاييم. و مغرورانه رفتند تا گره راز و زندگي را بگشايند. خدا گفت: توفيق با شما باد، به پاس تلاشتان پاداش خواهيد گرفت. اما بترسيد كه در گشودن همان راز نخستين وابمانيد.

و گروه سوم اما، سرمايه اي جز حيرت نداشتند و گفتند: در پس هر راز، رازي است و در دل هر راز، رازي. جهان راز است و تو رازي و ما راز. تو بگو كه چه بايد كرد و چگونه بايد رفت.

خدا گفت: نام شما را مومن مي گذارم، خود، شما را راه خواهم برد. دستتان را به من بدهيد. آنها دستشان را به خدا دادند و خدا آنان را از لابلاي رازها عبور داد و در هرعبور رازي گشوده شد.

و روزي فرشته اي در دفتر خود نوشت: زندگي به پايان رسيد. و نام گروه نخست از دفتر آدميان خط خورد، گروه دوم در گشودن راز اولين واماند و تنها آنان كه دست در دست خدا دادند از هستي رازناك به سلامت گذشتند.

 

نويسنده: عرفان نظرآهاري

 

 

ديدی که رسوا شد دلم....

دیدی که رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم
دیدی که رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم
دیدی که من با این دل
بی آرزو عاشق شدم
با آن همه آزادگی
بر زلف او عاشق شدم
عاشق شدم
ای وای اگر صیاد من
غافل شود از یاد من
قدرم نداند
فریاد اگر از کوی خود
وز رشته ی گیسوی خود
بازم رهاند
دیدی که رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم

دیدی که من با این دل
بی آرزو عاشق شدم
با آن همه آزادگی
بر زلف او عاشق شدم
عاشق شدم
ای وای اگر صیاد من
غافل شود از یاد من
قدرم نداند
فریاد اگر از کوی خود
وز رشته ی گیسوی خود
بازم رهاند
دیدی که رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم

در پیش بی دردان چرا
فریاد بی حاصل کنم
گر شکوه ای دارم ز دل
با یار صاحبدل کنم
وای ز دردی که درمان ندارد
فتادم به راهی که پایان ندارد

از گل شنیدم بوی او
مستانه رفتم سوی او
تا چون غبار کوی او
در کوی جان منزل کند
وای ز دردی که درمان ندارد
فتادم به راهی که پایان ندارد
دیدی که رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم
دیدی که در گرداب غم
از فتنه ی گردون رهی
افتادم و سرگشته چون
امواج دریا شد دلم
افتادم و سرگشته چون
امواج دریا شد دلم
دیدی که رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم
دیدی که رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم
دیدی که رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم
شاعر:رهی معیری

 

 

نوشته شده توسط یه بی نشون در این دنیا در دوشنبه 1387/03/27
لينك مطلب

گفتم :   سفر    عشق    تو   دشوار ترین    است

گفتا :  چه  توان  کرد  ره   عشق   همین    است

گفتم :  خطر  مرگ  به  هر   گوشه   نهان   است

گفتا : آنچه که عیان است چه حاجت به بیان است

گفتم :  ندانسته       در       این      چاه      فتادم

گفتا :  که   من   این   بند     به     پایت    ننهادم

گفتم :   گنه   کار   دل    بی   سر    و    پا    بود

گفتا :  که  نگو !   بهر    تب    عشق    دوا   بود

گفتم :  چه   کنم   تا    که    ببینم     دگرت    باز؟

گفتا :  ز  چه   این   فکر   نکردی   تو   از  آغاز

گفتم :  نرود   در   همه   شب   چشم  مرا  خواب

گفتا :  به   از  این  چیست  ببین  صورت  مهتاب

گفتم :  ره   آزادیم    از    عشق،    کدام    است؟

گفت :  این  ره  مرگ  است  که پایان  کلام  است

گفتم : چو  بمیرم  به  ره  عشق  چه  سود  است؟

گفتا :  که  نه  این  مرحله ی  گفت  و شنود است

برخیز  که  نه    ننگ  به    جا    ماند    نه    نام

عاشق        شو         ببر          سختی       ایام

نوشته شده توسط یه بی نشون در این دنیا در یکشنبه 1387/03/26
لينك مطلب

 

اى كفش «شكاف دار» بنده

اى مایه افتضاح و خنده

اى شاهد آه و ناله من

پاپوش هفهشت ساله من

اى آنكه در این هفهشت ده سال

هرگز ننموده اى، «نِك و نال»

ده سال تمام، پا به پایم

«سَگدو» زده اى، تو از برایم

هفت سال تمام، كرده موس موس

توى صف تاكسى و اتوبوس

هر روز ز وقت صبح تا شام

تو بوده اى، یك رَوَند، در پام!

البته به روم اگر نیارى

گه گاه ز روى غمگسارى

یك «واكس» نموده ام، نثارت

تا باز كشم، به زیر بارَت

بى تو چه مرا، توانِ رفتن؟

جنس كوپنى، چسان گرفتن؟

اى در صف آب و نان، مرا یار

تنهام، بیا و باز مگذار

با اینهمه، انتظار دارم

یكسال دگر شوى تو یارم

اى شكل و شمایل تو ناجور

تا سال دگر مشو ز من دور

شاید فرجى به كارم آید

اقبال، نگفته یارم آید!

پولى رسدم ز عالم غیب

خالى ز خلل، تهى ز هر عیب

چون در چك و چانه من «خبیرم»!

كفش «دَس دُومى!» بگیرم

جاى تو، چو آن به پا نمایم

آنوقت تو را رها نمایم!

ناطقیان. مرتضى    

منبع : حوزه هنری

نوشته شده توسط یه بی نشون در این دنیا در پنجشنبه 1387/03/23
لينك مطلب

 

به من او گفت فردا مي رود اينجا نمي ماند

و پرسيدم دلم او گفت : نه تنها نمي ماند

به او گفتم كه چشمان تو جادو كرده اين دل را

و گفت اين چشم ها كه تا ابد زيبا نمي ماند

به او گفتم دل دريايي ام قرباني چشمت

ولي او گفت اين دل دائما دريا نمي ماند

به او گفتم كه كم دارم تو را روياي كمرنگم

و پاسخ داد او در عصر ما رويا نمي ماند

به او گفتم كه هر شب بي نگاه تو شب يلداست

ولي گفت او كمي كه بگذرد يلدا نمي ماند

به او گفتم قبولم كن كه رسوايت شوم او گفت

كسي كه عشق را شرطي كند رسوا نمي ماند

و حق با اوست عاشق شو همين و هر چه باداباد

چرا كه در مسير عاشقي اما نمي ماند

خدايا خط بكش بر دفتر اين زندگي اما

به من مهلت بده تا بشنوم آنجا نمي ماند

نوشته شده توسط یه بی نشون در این دنیا در سه شنبه 1387/03/21
لينك مطلب

 

 

 

نوشته شده توسط یه بی نشون در این دنیا در سه شنبه 1387/03/14
لينك مطلب

سلام

چه دردناک است با کسی صحیت کردن که امشب دارد درد می کشد.

نمی دانم چطور با او صحبت کنم .

از چه بگویم تا همه ی دردهایی که می کشد را فراموش کند .

درد نه دردش قلب خودش نیست .

نه او هیچگاه به خود تعلق نداشته .

کسی که یه عارف بوده یه سیاستمدار یه پدر مهربون

وووو

نمی دانم از کجا با او صحبت کنم .

می دانم همه ی شما او را می شناسید .

حتی اگر او را ندیده باشید .

اما پدر و مادرتان همه ی دوست دارانش از او گفته اند .

همه جا از او خوانده اید ، شنیده اید .

آخر امامتان مقتدایتان بوده است .

مگر می شود فراموشش کرد نه!

او اسطوره ای بود و بس .

اری می خواهم با تو ای پدرم صحبت کنم .

شاید همه به من بخندند اعتراض کنند .

او کجا پدر تو بود .

از پدری دختری این چنین !

نه نمی شود او کجا و من کجا !

اما مگر نمی شود از کنار خوبها رد شد .

مگر نمی شود ارزوهایت را بر زبان بیاوری

به من مربوط نیست من می خواهم بگویم بابا جون

می خوام بگم بابا قلبت چرا درد گرفته !

اخه چقدر تحمل همه ی درد های بشریت

می خوام بگم نرو اصلا این قلب من واسه تو

تو بمون

بابا جون یا نرو یا منم با خودت ببیر

باباجون می خوام باشی با همه ی خوبیهات به همه ی این ادم بدا پز بدم

بابا جون به خدا هیچی نمی خوام

من فقط تو رو می خوام

بونه عروسک برام بگیر

بیا باهام بازی کن

من می خوام فقط نگات کنم

بابا جون دیگه هیچکی از شما نمی گه

بابا جون دلم پره از همه ی نامردیا

از همه ی بی غیرتیا

از همه ی بی ناموسیا

بابا جون یا نرو یا منو با خودت ببر

بابا جون می دونم اونجا منتظرتند

اما حیفه دنیا از وجود تو پاک بشه

بابا جون هر وقت عکستو می بینم

یا سخنانیهاتو تو تلویزیون می بینم

می گم چرا بابامو هیچ وقت ندیدم و رفت

تو رفتی و تنها شدم

میون همه ی ادم کوکیا

میون همه ی عروسکا

من خیلی وقته تو قایم موشک بازیهامون چشم گذاشتم

هر چی می گردم پیدات نمی کنم

باشه تو هم منو تنها بذار

باشه بابا جون

حتی نتونستم بیام به کلبت سر بزنم

می دونی کلبه ی چیو می گن

همه می گن مرقد امام

اما من می گم کلبه ی بابا جونم

می گم یه روزی با پولای تو قلکم میام اونجا

اگه گفتی برات چی می خرم

برات یه ماشین می خرم

که دیگه تو نخوای پول جمع کنی بیای پیش من

تو با ماشینت بیا پیش من

بابا جون من

منو تنها نذاری

یادت نره نوه ی کوجیکت منتظرته

همون که بی نشونه

همون که میون همه ی ادمها غریبه

یادت نره ها

چشامو می خوام ببندم تا تو بیایی به خوابم

دیگه چشمامو دارم می بندم بابا ی مهربونم

بابای

بیایا

قربونت برم بابا جون

همون بی نشونت

نوشته شده توسط یه بی نشون در این دنیا در دوشنبه 1387/03/13
لينك مطلب


  • درباره وبلاگ
  • ای که ز نامت جهان آغاز شد
    کلبه ی من هم به نامت باز شد
    کلبه ای که نام تو زیور گرفت
    کار آن از چرخ بالاتر گرفت

    سلام
    روزی که این کلبه رو ساختم
    تو عنوانش مونده بودم
    یه لحظه به ذهنم رسید تلخ و شیرین
    با خودم گفتم دنیا تلخی و شیرینی زیادی داره
    منم تو زندگیم تلخی و شیرینی زیاد دارم
    بذار کلبمو بذارم تلخ و شیرین
    حالا این کلبم به قوت خودش ادامه داده
    خیلی وقتا می خواستم کلبه رو ببندم
    اما نمی دونم چه سریه که من و این کلبه
    با هم قرینیم نمی تونیم دوری همو تحمل کنیم
    کلبه ی من شاید مثل همه ی کلبه هایی که
    تو شهر نت وجود داره رونق یا اعتباری نداشته باشد
    یا به عبارتی
    در کلبه ی ما رونق اگر نیست صفا هست
    جایی که صفا هست در آن نور خدا هست
    کلبه ی من براش مهم نیست چند تا مهمان داشته باشه
    اما میزبان خوبی هم هست
    به خاطر همه ی مهموناش
    همه ی گلای یاس و شقایق و نرگس و به صف کرده
    تا مهموناش وقتی میان لذت ببرند
    راستی آقای من کلبمو با دعای فرج
    زینت بخشیدم
    تا وقتی میایی بدونی کلبم بدون تو صفا نداره
    امیدوارم به کلبه ام سری بزنی
    هنوز گلهای نرگس به صفند
    هنوز چشم به راهت هستند
    پس بیا و منتظرشون نذار
    قربون صفای قدمت
    یه بی نشون
  • سیاه کاریهای پیشین
  • هفته اوّل مرداد 1387
  • هفته سوم تیر 1387
  • هفته دوم تیر 1387
  • هفته چهارم خرداد 1387
  • هفته سوم خرداد 1387
  • هفته دوم خرداد 1387
  • هفته اوّل خرداد 1387
  • هفته چهارم اردیبهشت 1387
  • هفته دوم اردیبهشت 1387
  • هفته اوّل اردیبهشت 1387
  • هفته چهارم فروردین 1387
  • هفته سوم فروردین 1387
  • هفته دوم فروردین 1387
  • هفته اوّل فروردین 1387
  • هفته سوم اسفند 1386
  • هفته دوم اسفند 1386
  • هفته اوّل اسفند 1386
  • هفته چهارم بهمن 1386
  • هفته سوم بهمن 1386
  • هفته دوم بهمن 1386
  • هفته اوّل بهمن 1386
  • هفته چهارم دی 1386
  • هفته سوم دی 1386
  • هفته دوم دی 1386
  • هفته اوّل دی 1386
  • هفته چهارم آذر 1386
  • هفته سوم آذر 1386
  • هفته اوّل آذر 1386
  • هفته چهارم آبان 1386
  • هفته سوم آبان 1386
  • هفته دوم آبان 1386
  • هفته چهارم مهر 1386
  • هفته سوم مهر 1386
  • هفته دوم مهر 1386
  • هفته اوّل مهر 1386
  • هفته چهارم شهریور 1386
  • هفته دوم شهریور 1386
  • هفته چهارم مرداد 1386
  • هفته سوم مرداد 1386
  • هفته دوم مرداد 1386
  • هفته اوّل مرداد 1386
  • هفته چهارم تیر 1386
  • هفته سوم تیر 1386
  • هفته دوم تیر 1386
  • هفته اوّل تیر 1386
  • هفته چهارم خرداد 1386
  • هفته سوم خرداد 1386
  • هفته چهارم اردیبهشت 1386
  • هفته سوم اردیبهشت 1386
  • هفته دوم اردیبهشت 1386
  • هفته اوّل اردیبهشت 1386
  • هفته چهارم فروردین 1386
  • هفته سوم فروردین 1386
  • هفته دوم فروردین 1386
  • هفته چهارم اسفند 1385
  • هفته دوم اسفند 1385
  • هفته اوّل اسفند 1385
  • هفته چهارم بهمن 1385
  • هفته سوم بهمن 1385
  • هفته دوم بهمن 1385
  • هفته دوم دی 1385
  • هفته اوّل دی 1385
  • آرشیو موضوعی
  • سیاه کار